توسط فاطمه رنجبر
| جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ | 19:25
نقد ادبی در قرن بیستویکم
دکتر وی. باسیل هانس
استاد پژوهشی، دانشگاه سرینیواس در منگلور، کارناتاکا، هند
vhans2011@gmail.com
منتشرشده توسط انتشارات Infogain. این مقاله با دسترسی آزاد و تحت مجوز CC BY منتشر شده است:
https://creativecommons.org/licenses/by/4.0/
ترجمه متن از انگلیسی : فاطمه رنجبر
چکیده
قرن بیستویکم شاهد دگرگونی بزرگی در نقد ادبی بوده است؛ دگرگونیای که بهواسطه فناوریهای نوین، شیوههای تازه اندیشیدن، و تغییرات اجتماعی و سیاسی شکل گرفته است. گسترش علوم انسانی دیجیتال، پسابشریگرایی، نقد بومگرا، و مطرحشدن صدای مردم سراسر جهان و گروههایی که اغلب نادیده گرفته میشوند، از جمله موضوعات مهمی هستند که این رشته را دگرگون میکنند. این مقاله بررسی میکند که چگونه ظهور فناوریهای هوش مصنوعی و پلتفرمهای آنلاین، گفتوگوی ادبی را برای همگان دسترسپذیرتر کرده و شیوههای سنتی اندیشیدن درباره نقد را به چالش کشیده است. همچنین مقاله به این موضوع میپردازد که چگونه سیاستهای هویتی، نظریه تروما و نقد استعمارزدایانه، قوانین و روشهای شکلگرفته در سنت ادبی را تغییر دادهاند. این مقاله با بررسی این تحولات پویا، تصویری جامع از چگونگی تغییر، مقاومت و بازاندیشی نقد ادبی در فرهنگی ارائه میدهد که هر روز پیچیدهتر میشود.
مقدمه
در قرن بیستویکم، نقد ادبی به حوزهای پویا و چندبُعدی تبدیل شده است که پیچیدهتر شدن جهان را بازتاب میدهد. در گذشته، نقد ادبی اغلب بر تعداد محدودی از کتابها و روشهای شناختهشده استوار بود. اما امروزه نقد ادبی گشودهتر شده، افراد و دیدگاههایی از حوزههای گوناگون را دربر میگیرد و نسبت به تغییرات فناوری، سیاست و جامعه در سراسر جهان واکنش نشان میدهد. مرزهایی که پیشتر ادبیات و تفسیر آن را از یکدیگر جدا میکردند، کمرنگتر شدهاند و همین امر به شکلگیری شیوههای تازهای از اندیشیدن درباره موضوعاتی چون رسانههای دیجیتال، مسائل زیستمحیطی، هوش مصنوعی، و دغدغههای مربوط به نژاد، جنسیت و هویت انجامیده است.
امروزه پژوهشگران ادبی دیگر تنها به مطالعه آثار چاپی و نظریههای قدیمی نمیپردازند. ابزارهای دیجیتال و پلتفرمهای اینترنتی، تحلیل ادبی را گستردهتر کردهاند و راههای تازهای برای فهم، همکاری و دسترسی آسانتر به متون فراهم آوردهاند. در همین حال، صداهای گروههایی که از نظر تاریخی به حاشیه رانده شدهاند، اهمیت بیشتری یافتهاند و با دیدگاههای اروپامحور و مردسالارانهای مخالفت میکنند که بخش بزرگی از نظریه ادبی قرن بیستم را شکل داده بودند. نتیجه نهایی، فضایی زنده و در حال تغییر است که در آن نقد ادبی نهتنها به بررسی ادبیات میپردازد، بلکه نظامهای قدرت و دانش را که ادبیات را شکل میدهند نیز به پرسش میکشد.
این مقاله درباره مهمترین تغییراتی بحث میکند که نقد ادبی را در قرن بیستویکم شکل دادهاند. این تغییرات شامل ظهور علوم انسانی دیجیتال، تأثیر اندیشههای پسابشری، اهمیت نقد بومگرا، و تأثیرات مداوم رویکردهای هویتمحور و استعمارزدایانه است. هدف ما این است که با بررسی این گرایشها دریابیم نقد ادبی چگونه امروزه به ما کمک میکند تا متون را بهتر بفهمیم و همچنین درباره مسائل فرهنگی و اخلاقی گستردهتر بیندیشیم.
پرسشهای پژوهش
۱. ابزارهای دیجیتال و پلتفرمهای اینترنتی چه تغییراتی در شیوه انجام نقد ادبی و میزان دسترسیپذیری آن ایجاد کردهاند؟
۲. نظریههای انتقادی معاصر مانند پسابشریگرایی، نقد بومگرا و نظریه استعمارزدایی چگونه شیوه خواندن و فهم آثار ادبی را تغییر دادهاند؟
۳. نقد ادبی در پرداختن به مسائل جهانی معاصر مانند تغییرات اقلیمی، نابرابری نظاممند و نظارت دیجیتال چه نقشی ایفا میکند؟
۴. ورود صداها و هویتهایی که از جریان اصلی کنار گذاشته شدهاند، چه تأثیری بر شکلگیری قوانین/مجموعههای جدید ادبی و شیوههای اندیشیدن درباره آنها داشته است؟
۵. نقد ادبی در قرن بیستویکم تا چه اندازه توانسته است تحلیل دانشگاهی و گفتوگوی عمومی را با یکدیگر پیوند دهد؟
اهداف
۱. بررسی تغییرات بزرگ نظری و روشی که نقد ادبی را در قرن بیستویکم دگرگون کردهاند.
۲. بررسی اینکه جهانیشدن، فناوری دیجیتال و رویکردهای میانرشتهای چگونه شیوه انجام تحلیل ادبی را تغییر دادهاند.
۳. بررسی تأثیر چارچوبهای انتقادی معاصر، مانند پسابشریگرایی، نقد بومگرا و نظریه استعمارزدایی، بر شیوه خواندن و فهم ادبیات.
۴. نشان دادن اینکه نقد ادبی چگونه میتواند به برجستهسازی صداهایی که اغلب نادیده گرفته میشوند کمک کند و هنجارهای تثبیتشده را به چالش بکشد.
۵. بررسی میزان سودمندی و اهمیت نقد ادبی در پرداختن به چالشهای مهم فرهنگی، سیاسی و زیستمحیطی در جهان امروز.
۲. مرور ادبیات پژوهش
حوزه نقد ادبی در قرن بیستویکم به دلیل شکلگیری شیوههای تازه اندیشیدن و بهکارگیری فناوریهای دیجیتال، دگرگونیهای بسیاری را تجربه کرده است. نخستین دیدگاههای ارائهشده از سوی یک متخصص نشان میدهد که علوم انسانی، بهویژه مطالعه ادبیات تطبیقی، برای سازگار شدن با رسانههای جدید با دشواریهایی روبهرو است. به گفته آنان، هرچند نشر اینترنتی میتواند پژوهش را بهبود بخشد، بسیاری از پژوهشگران در پذیرش این تغییرات تردید دارند؛ زیرا فناوری را نیرویی نامطلوب و مزاحم میدانند. این تردید بر میزان پذیرش گسترده روشهای دیجیتال در مطالعات ادبی تأثیر میگذارد.
منتقدی دیگر، نقد بومگرا را بهعنوان رویکردی مهم معرفی میکند که به افراد و پژوهشگران حوزههای گوناگون امکان میدهد ادبیات را در ارتباط با مسائل زیستمحیطی بررسی کنند. آنان بر اهمیت گردآوردن دیدگاههای علمی مختلف برای پرداختن به مشکلات فوری، مانند تغییرات اقلیمی، تأکید میکنند. این امر نقد ادبی را به بخشی مهم از گفتوگو درباره محیط زیست تبدیل میکند.
متخصص سوم با بررسی چگونگی بازنمایی طبیعت در ادبیات، این دیدگاه را با جزئیات بیشتری گسترش میدهد. اثر او الگوی انسانمحور رایج را نقد میکند و خواستار نگاهی زیستمحور است؛ نگاهی که طبیعت را نیرویی فعال میداند که شایسته شنیدهشدن و بازنمایی است. این تغییر، بازاندیشی در رابطه میان فرهنگ و جهان طبیعی را ضروری میسازد و سلسلهمراتب تثبیتشده را به چالش میکشد.
منتقدی دیگر نیز تصویری جامع از نقد ادبی معاصر ارائه میدهد و نشان میدهد که چگونه چارچوبهای نظری گوناگون آن را شکل دادهاند. او درباره آثار شخصیتهای مهمی مانند استنلی فیش و ادوارد سعید سخن میگوید و نشان میدهد که امروزه راههای بسیار متفاوتی برای فهم ادبیات وجود دارد. این تنوع بخشی از گرایشی گستردهتر در مطالعات ادبی به سوی ...گشودگی بیشتر نسبت به دیدگاهها و شیوههای گوناگون انجام پژوهش.
بحثهایی نیز درباره این موضوع وجود دارد که پژوهش دیجیتال همچنان محل مناقشه است و نشان میدهد جامعه دانشگاهی درباره اهمیت علوم انسانی دیجیتال دچار اختلافنظر است. او از نشریات مهمی انتقاد میکند که به این نکته توجه ندارند که روشهای دیجیتال میتوانند شیوه انجام پژوهش ادبی و ارتباطات علمی را دگرگون کنند. برخی متخصصان با این دیدگاه موافقاند. آنان افزایش علاقه به نقد بومگرا در مطالعات رنسانس را مشاهده میکنند و خواستار رویکردی فعالتر و درگیرانهتر نسبت به ادبیات محیطزیستی هستند. آثار آنان نشان میدهد که پژوهشگران ادبی باید ضمن توجه به زمینههای تاریخی، با مسائل زیستمحیطی معاصر نیز روبهرو شوند.
منتقدی دیگر پویاییهای نقد ادبی را عمیقتر بررسی میکند و بر چگونگی تأثیر متقابل گفتمان فکری و مشارکت عمومی تمرکز دارد. او میگوید ادبیات از طریق تبادل میان افراد شکل میگیرد؛ دیدگاهی که با تصور نخبهگرایانه بودن نقد ادبی مخالفت میکند. منتقدی دیگر نیز با این دیدگاه موافق است و درباره این سخن میگوید که علوم انسانی دیجیتال چگونه شیوه تحلیل و حفظ متون ادبی را، بهویژه از نظر روشهای نوین، تغییر داده است. رشد ادبیات الکترونیک، که با مجموعهای از مشکلات خاص خود همراه است، نیازمند شیوههای تازهای برای تحلیل ادبی است؛ شیوههایی که دشواریهای رسانههای دیجیتال را در نظر بگیرند.
یکی از صاحبنظران حوزه نقد نشان میدهد که نظریه ادبی بهتدریج نسبت به استفاده از رویکردهای تجربی گشودهتر میشود و خواستار بهرهگیری از فناوریهای دیجیتال برای آسانتر کردن پژوهش است. تحلیل او نشان میدهد که حرکتی به سوی روشهای کمی در جریان است؛ به این معنا که نقد ادبی در آینده بیشازپیش برای پشتیبانی از بحثهای نظری، بر روشهای دادهمحور تکیه خواهد کرد.
این مرور ادبیات پژوهش با دقت بیشتری این موضوعات را بررسی میکند و بر چگونگی دگرگونی نقد ادبی در عصر فناوری دیجیتال و همکاری میان حوزههای مختلف تمرکز دارد.
مقاله «چکیدهای از وضعیت کنونی علوم انسانی تطبیقی در ایالات متحده و اروپا» نوشته توتوشی دِ زپتنک و اُ. واشواری (۲۰۱۱)، وضعیت کنونی مطالعات علوم انسانی را با نگاهی دقیق بررسی میکند و بر ادبیات تطبیقی تمرکز دارد. نویسندگان به مشکلات بزرگی اشاره میکنند که علوم انسانی با آنها روبهرو است؛ از جمله تأمین بودجه کافی و دیدهشدن بهعنوان حوزهای دارای اهمیت اجتماعی. این مشکلات میتوانند موجب کاهش اهمیت علوم انسانی در نظام آموزشی و فرهنگ عمومی شوند. با وجود این چالشها، مقاله تأکید میکند که رسانههای نوین و فناوریهای اینترنتی میتوانند تغییراتی ایجاد کنند که فراتر از امکانات پیشین است (Tötösy de Zepetnek & O. Vasvári, 2011).
نکته مهمی که در این مقاله مطرح شده این است که ادبیات تطبیقی ماهیتی میانرشتهای دارد و همین ویژگی آن را به حوزهای راهبردی تبدیل میکند که میتواند به جلوگیری از فروپاشی علوم انسانی کمک کند. این دیدگاه با بحثهای گستردهتر در نقد ادبی درباره ...
اینکه رویکردهای میانرشتهای چگونه میتوانند به بحثهای دانشگاهی و عمومی جان تازهای ببخشند، همسو است. نویسندگان همچنین اشاره میکنند که در جامعه علوم انسانی مخالفت شدیدی با نشر آنلاین وجود دارد؛ مخالفتی که در کمبود تأمل درباره معنای بهاشتراکگذاری دیجیتالی اطلاعات آشکار میشود. بسیاری از دانشگاهیان فناوری را نیرویی بیرونی میدانند که مانع رشد فرهنگی میشود و همین امر استفاده از پلتفرمهای دیجیتال را در کارهای دانشگاهی دشوارتر میسازد (Tötösy de Zepetnek & O. Vasvári, 2011).
این مقاله با نگاهی انتقادی بررسی میکند که پذیرش و حمایت از مجلات آنلاین، داوریشده و با دسترسی آزاد تا چه اندازه بهآرامی در حال گسترش است. مقاله تأکید میکند که چنین پلتفرمهایی میتوانند برای احیای علوم انسانی تطبیقی و دسترسپذیرتر کردن آن در سراسر جهان اهمیت بسیار زیادی داشته باشند. تردید پژوهشگران از آنجا ناشی میشود که بسیاری از افراد نسبت به تغییرات فناورانه بدبیناند؛ بدبینیای که معمولاً بر ترس از کاهش کیفیت یا از دست رفتن اقتدار سنتی دانشگاهی استوار است. با این حال، نویسندگان خواهان آناند که افراد درباره شیوه استفاده از رسانههای دیجیتال عمیقتر بیندیشند. آنان میگویند پذیرش پژوهش آنلاین ممکن است به ادبیات تطبیقی کمک کند تا بیشتر دیده شود و تأثیر گستردهتری داشته باشد؛ امری که به بقای علوم انسانی در عصر دیجیتال یاری میرساند.
مقاله «مطالعات رنسانس زیستمحیطی» نوشته Sõrmus و همکاران (۲۰۱۳)، نگاهی جامع به چگونگی دگرگونی نقد بومگرا در سالهای اخیر در ارتباط با ادبیات رنسانس و اوایل دوره مدرن ارائه میدهد. این مقاله را میتوان از نظر سهمی که در حوزه گستردهتر نقد ادبی قرن بیستویکم دارد، بهصورت انتقادی ارزیابی کرد. نویسندگان توضیح میدهند که این حوزه چگونه گفتمانیتر شده و طیفی از دیدگاهها را، از رویکردهای کنشگرانه و زمانحالمحور گرفته تا رویکردهای تاریخگرا، دربر گرفته است. این تنوع دیدگاهها نشان میدهد که پژوهش نقد بومگرا از نظر ایدئولوژیک کثرتگراست و همین امر به رشد و دگرگونی آن کمک میکند. این موضوع با گرایشهای گستردهتر در نقد ادبی معاصر همسو است؛ گرایشهایی که بر اهمیت وجود چندین شیوه برای فهم متن و روشهای گوناگون پژوهش تأکید دارند (Sõrmus et al., 2013).
این مقاله بهخوبی نشان میدهد که نقد بومگرا چگونه حوزهای گفتمانی است و چگونه به مطالعات اوایل دوره مدرن راه یافته و گسترش پیدا کرده است. با این حال، میتوان گفت که مقاله به بررسی عمیقتری از این موضوع نیاز دارد که این اختلافهای نظری چگونه بر فهم عملی افراد از متون تأثیر میگذارند. برای مثال، درباره اینکه مقدم دانستن کنشگری بر تاریخگرایی ـ یا برعکس ـ چگونه بر شیوه خواندن متون خاص اثر میگذارد، پژوهش کافی انجام نشده است. چنین مطالعهای میتواند به ما کمک کند تا بهتر بفهمیم باورهای ایدئولوژیک چگونه بر نقد ادبی در قرن بیستویکم اثر میگذارند، بهویژه زمانی که موضوعات زیستمحیطی در میان است.
مقاله ویلیام جی. توماس سوم با عنوان «وعده علوم انسانی دیجیتال و ماهیت مناقشهبرانگیز پژوهش دیجیتال» نگاهی انتقادی به دگرگونی پژوهش دیجیتال در علوم انسانی، بهویژه در آموزش عالی، دارد. نویسنده درباره این سخن میگوید که مردم همچنان نسبت به چگونگی استفاده از ابزارهای دیجیتال در پژوهش و ارتباطات سنتی نامطمئناند و در این زمینه بحث و اختلافنظر ادامه دارد (G. III Thomas, 2014). یکی از نکات مهم مقاله این است که گزارشهای شناختهشدهای مانند «ترسیم آینده» از دانشگاه هاروارد و «قلب مسئله» از آکادمی هنرها و علوم آمریکا، با وجود تأثیر عظیم ابزارهای دیجیتال بر کار دانشگاهی، معمولاً علوم انسانی دیجیتال را نادیده میگیرند یا فقط بهاختصار به آن اشاره میکنند.
توماس اشاره میکند که گزارش هاروارد توجه چندانی به علوم انسانی دیجیتال ندارد؛ این گزارش تنها در یک پانویس به پژوهش دیجیتال اشاره میکند و همین امر نشان میدهد که این نهاد اهمیت آن را چندان به رسمیت نمیشناسد (G. III Thomas, 2014). از سوی دیگر، گزارش «قلب مسئله» آثار عصر دیجیتال را بیشتر از دریچه آموزش آزاد آنلاین و پروژههای حفظ فرهنگ، مانند «کتابخانه دیجیتال پرسئوس»، بررسی میکند. این پروژهها نشان میدهند که منابع دیجیتال چگونه میتوانند متون تاریخی را دسترسپذیرتر کنند و مردم را به تعامل با آنها تشویق نمایند. با این حال، دیدگاه این گزارش عمدتاً ابزاری و جبرگرایانه است و به جای بررسی انتقادی تغییرات روششناختیای که ابزارهای دیجیتال پدید میآورند، بر فرصتهای مشارکت عمومی و یادگیری مادامالعمر تمرکز دارد.
تحلیل توماس نشان میدهد که علوم انسانی دیجیتال مرزهای سنتی رشتهای و الگوهای پژوهشی را برهم میزند. با این حال، چارچوبهای نهادی و گزارشهای سیاستگذاری در سازگار شدن با این تغییرات یا بهرسمیت شناختن کامل آنها کند عمل کردهاند. این مقاله استدلال نیرومندی ارائه میدهد مبنی بر اینکه این شکاف نشانه کشمکشی بزرگتر در این حوزه است؛ کشمکشی میان پذیرش روشهای دیجیتال جدید و پایبندی به معیارهای دانشگاهی قدیمی. نویسنده خواستار نگاهی جامعتر به تأثیر پژوهش دیجیتال بر علوم انسانی امروز است. او تأکید میکند که ظرفیت علوم انسانی دیجیتال فراتر از آن است که صرفاً پژوهش و ارتباطات علمی را دسترسپذیرتر کند یا دامنه آنها را به افراد بیشتری گسترش دهد.
جی. جونز و جی. جونز (۲۰۱۷) مقاله «مطالعات رنسانس زیستمحیطی» را نوشتهاند که تصویری جامع از دگرگونیهای کنونی نقد بومگرا در زمینه ادبیات رنسانس و اوایل دوره مدرن ارائه میدهد. این مقاله را میتوان از نظر سهمی که در حوزه گستردهتر نقد ادبی در قرن بیستویکم دارد، بهصورت انتقادی بررسی کرد. نویسندگان توضیح میدهند که این حوزه چگونه گفتمانیتر شده و طیفی از دیدگاهها را، از رویکردهای کنشگرانه و زمانحالمحور گرفته تا رویکردهای تاریخگرا، دربر گرفته است. وجود دیدگاههای گوناگون، نشانهای از تنوع ایدئولوژیک سالم است که رشد و دگرگونی پژوهش بومگرا را تشویق میکند. این موضوع با گرایشهای گستردهتر در نقد ادبی معاصر همسو است؛ گرایشهایی که بر اهمیت شیوههای متفاوت تفسیر و استفاده از روشهای گوناگون تأکید دارند (Jones & Jones, 2017).
یکی از نکات مهمی که مقاله به آن اشاره میکند این است که طی سالهای ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸، علاقه انتقادی به مطالعات زیستمحیطی متون اوایل دوره مدرن، بهویژه آثار شکسپیر و دیگر نویسندگان آن دوره، افزایش چشمگیری داشته است. ظهور شمارههای ویژه و مجموعههای ویراسته نشان میدهد که پژوهشگران هرچه بیشتر به نقد بومگرا علاقهمند شدهاند و همین امر آن را به یکی از شاخههای مهم نقد ادبی تبدیل کرده است. با این حال، نویسندگان اشاره میکنند که این حوزه همچنان میان زمانحالگرایی و تاریخگرایی تقسیم شده است. این اختلاف از نقد بومگرا فراتر میرود و به نظریه ادبی عمومی نیز راه مییابد. این شکاف نشان میدهد که در نقد قرن بیستویکم همچنان درباره چگونگی آشتی دادن تاریخگرایی زمینهمند با کنشگری معاصر اختلافنظر وجود دارد؛ اختلافی که بر شیوه فهم و ارزشگذاری متون تأثیر میگذارد (Jones & Jones, 2017).
این مقاله بهخوبی نشان میدهد که نقد بومگرا چگونه نوعی گفتمان است و چگونه به مطالعات اوایل دوره مدرن گسترش یافته است. با این حال، میتوان گفت که مقاله به بررسی عمیقتری نیاز دارد تا نشان دهد این بحثهای نظری چگونه بر شیوه واقعی نگاه مردم به مسائل تأثیر میگذارند. برای مثال، درباره اینکه مقدم دانستن کنشگری بر تاریخگرایی ـ یا برعکس ـ چگونه بر خوانش متون خاص اثر میگذارد، پژوهش کافی انجام نشده است. چنین تحلیلی میتواند به ما کمک کند تا بهتر بفهمیم باورهای ایدئولوژیک چگونه بر تفسیر ادبی در قرن بیستویکم اثر میگذارند، بهویژه زمانی که موضوعات زیستمحیطی مطرح است.
مقاله «پنج ستاره: نقد معاصر و گفتمان ادبی» نوشته مکسول لوئیس سیمز، بررسی بسیار جالبی از چگونگی دگرگونی نقد ادبی در قرن بیستویکم ارائه میدهد. سیمز تأکید میکند که ادبیات از سایر امور جدا نیست؛ بلکه عمیقاً در ماتریسی اجتماعی و فرهنگی ریشه دارد که بهوسیله دین، جاذبههای عاطفی، تجربههای شخصی و سازماندهی اجتماعی شکل گرفته است (Louis Sims, 2017). این دیدگاه بر اهمیت آن تأکید دارد که نقد ادبی را نه صرفاً امری دانشگاهی، بلکه فرایندی پیوسته و همراه با مشارکت جامعه بدانیم.
یکی از کارهای مهم این مقاله، بررسی این موضوع است که پیوند میان دانشگاه و عموم مردم چگونه در حال تغییر است. سیمز میگوید که در گذشته، نقد ادبی عمدتاً به محافل دانشگاهی ممتاز محدود بود؛ محافلی که بر قانون ادبی و شیوههای فهم آثار کنترل داشتند. با این حال، در گفتمان معاصر گرایشی آشکار به سوی دموکراتیکشدن دیده میشود؛ بهگونهای که ایدهها و نقدها هرچه بیشتر در هماهنگی با آنچه مردم در جوامع خود میاندیشند و میگویند، شکل میگیرند (Louis Sims, 2017). این تغییر به این معناست که نقد ادبی گشودهتر و مشارکتیتر میشود و منتقدان در تبادلات اجتماعی پیوستهای شرکت میکنند که خوانندگان را بهطور مستقیم درگیر میسازد.
سیمز همچنین اشاره میکند که ارزیابیهای معاصر هم اجتماعیاند و هم گفتوگومحور؛ امری که تشخیص تفاوت میان نقد دانشگاهی و نظر عمومی را دشوار میکند. این آمیزش سبکها فضایی پدید میآورد که در آن نقد به گفتوگویی آسان و در دسترس تبدیل میشود؛ چیزی که با جنبه جامعهمحور گفتمان ادبی معاصر همخوان است. چنین تغییری با تصورات تثبیتشده درباره مرجعیت در نقد ادبی مخالفت میکند و با روندهای فرهنگی گستردهتری هماهنگ است که بر مشارکت اجتماعی و دموکراتیکشدن تأکید دارند.
این مقاله این دگرگونیها را بهخوبی توصیف میکند، اما اگر با جزئیات بیشتری توضیح میداد که رسانههای دیجیتال و شبکههای اجتماعی چگونه این کمرنگشدن مرزها را سرعت بخشیدهاند، بهتر میشد؛ بهویژه از آنجا که نقدهای آنلاین و گفتوگوهای شبکههای اجتماعی در قرن بیستویکم محبوبتر شدهاند. با این حال، مطالعه سیمز چارچوبی مفید برای اندیشیدن درباره ساختار اجتماعی نقد ادبی معاصر در اختیار ما میگذارد و بر این نکته تمرکز دارد که این نقد همواره مشارکتی و جامعهمحور است.
مقاله «چند پرسش درباره ادبیات دیجیتال برای علوم انسانی دیجیتال» (Marcinkowski, 2017) تصویری جامع از این ارائه میدهد که روشهای علوم انسانی دیجیتال چگونه شیوه مطالعه ادبیات را در قرن بیستویکم دگرگون میکنند. نویسنده تأکید میکند که علوم انسانی دیجیتال به «اندیشیدن و نظریهپردازی از طریق ساختن» پایبند است. این امر نشاندهنده فاصله گرفتن از تحلیل سنتی متن و حرکت به سوی روشهایی تعاملیتر، رایانشیتر و دادهمحورتر است (Marcinkowski, 2017). این الگو ایجاد ابزارهایی برای تحلیل متن و شبکهها، دیجیتالیکردن نسخههای خطی، و درگیر کردن مردم را آسانتر میکند و بدین ترتیب دامنه نقد ادبی را گسترش میدهد.
یکی از مهمترین نقاط قوت مقاله، پرداختن دقیق آن به این موضوع است که چگونه روشهای علوم رایانه، مانند صورتبندی و تحلیل دادههای علوم انسانی، میتوانند به پرسشها و بینشهای تازهای در مطالعات ادبی منجر شوند. برای مثال، تحلیل شبکه به پژوهشگران امکان میدهد پیوندهای بینامتنی و مضمونی را بررسی کنند؛ پیوندهایی که ممکن است از طریق خوانش نزدیک سنتی چندان آشکار نباشند. با این حال، مقاله همچنین درباره مشکلاتی سخن میگوید که ادبیات الکترونیک، بهویژه نوشتههای محیطی و دیجیتالزاد، ممکن است ایجاد کنند. این آثار الگوهای سنتی را به چالش میکشند، زیرا ذاتاً متغیرند،
به تعامل انسانی وابستهاند و زمینههای خواننده در آنها روشن نیست (Marcinkowski, 2017). اینگونه مسائل نشان میدهند که استفاده از روشهای انعطافپذیر، مانند روشهایی که از طراحی رابط انسان و رایانه گرفته میشوند، برای تحلیل و فهم درست ادبیات دیجیتال تا چه اندازه اهمیت دارد.
این مقاله استدلال نیرومندی برای استفاده از ابزارهای رایانهای در نقد ادبی ارائه میدهد، اما در عین حال خواننده را به اندیشیدن درباره خطرات اتکای بیشازحد به اعداد و دادههای کمی وامیدارد. اگر به تحلیل دیجیتال بیش از روشهای سنتی هرمنوتیکی اهمیت داده شود، ممکن است ویژگیهای ظریف و تفسیری ادبیات از دست برود. با این حال، دیدگاه مارسینکوفسکی روشن میسازد که ادبیات الکترونیک فرصتهای منحصربهفردی برای نوآوری روششناختی فراهم میکند. به همین دلیل، پژوهشگران باید ابزارهایی را بهبود بخشند که بتوانند با ماهیت متغیر و تعاملی متون دیجیتال سازگار شوند.
مقاله سالگارو (۲۰۱۸) تصویری جامع از این ارائه میدهد که ابزارهای علوم انسانی دیجیتال چگونه نقد ادبی را در قرن بیستویکم دگرگون میکنند. این مقاله درباره تاریخچه استفاده از روشهای تجربی در تحلیل ادبی سخن میگوید؛ از جمله تأسیس انجمن بینالمللی مطالعه تجربی ادبیات در سال ۱۹۸۷ و مرکز ماکس پلانک برای زیباییشناسی تجربی در سال ۲۰۱۳. این رویدادها نشان میدهند که نهادهای بیشتری از رویکردهای تجربی در نظریه ادبی حمایت میکنند. سالگارو تأکید میکند که با وجود حمایت نهادی، استفاده از روشهای تجربی همچنان محدود است؛ عمدتاً به این دلیل که پژوهشگران به اندازه کافی نمیدانند چگونه از آنها بهخوبی استفاده کنند، و همین امر کاربرد گستردهتر آنها را دشوار میسازد.
نکته اصلی این بخش آن است که نشان دهد دیجیتالیشدن چگونه شیوه انجام نقد ادبی و دامنه موضوعاتی را که میتواند پوشش دهد، تغییر داده است. دیجیتالیشدن متن امکان دسترسی به پایگاههای داده گسترده را فراهم کرده و همین امر ما را وامیدارد تا تفاوت میان رویکردهای تجربی و نظری را از نو مورد بازاندیشی قرار دهیم. سالگارو فناوریهای گوناگون علوم انسانی دیجیتال را توصیف میکند که انجام تحلیل کمی متون ادبی را آسانتر میسازند. این فنون شامل رمزگذاری متن، ویرایش علمی دیجیتال، تحلیل رایانشی متن، و سبکسنجی هستند. این روشها به پژوهشگران امکان میدهند مفاهیم پیچیدهای مانند «سبک متأخر»، «انتساب نویسندگی» و «جنبش ادبی» را عملیاتی کنند؛ امری که راههای بیشتری برای تحلیل، فراتر از تفسیر صرفاً ذهنی، میگشاید.
این مقاله نکتهای بسیار مهم را مطرح میکند: حرکت به سوی روشهای رایانشی تنها مسئلهای فناورانه نیست، بلکه به شیوه شناخت و تولید دانش نیز مربوط میشود و رویکردی دادهمحورتر را در مطالعات ادبی تشویق میکند. اما در عین حال، نگرانیهایی را نیز درباره میزان دسترسی افراد به این ابزارها و امکان کنار گذاشته شدن پژوهشگرانی که مهارت فناورانه کافی ندارند، مطرح میسازد. این موضوع نشان میدهد که در این حوزه همچنان میان روشهای هرمنوتیکی سنتی و روشهای تجربی جدید نوعی تنش وجود دارد. مطالعات موردی سالگارو نمونههای خوبی از این هستند که ابزارهای دیجیتال چگونه میتوانند مفاهیم انتزاعی ادبی را ...
ایدههای ادبی را در عمل به کار گیرند. این موضوع میتواند زمینهای بالقوه برای پژوهشهای بیشتر باشد. بررسی نقد ادبی در قرن بیستویکم نشان میدهد که روشهای قدیمی و فعالیتهای دیجیتال جدید همواره با یکدیگر در تعاملاند. رویکردهای میانرشتهای، بهویژه استفاده از نقد بومگرا و علوم انسانی دیجیتال، تأثیر بزرگی بر این حوزه گذاشتهاند. این رویکردها شیوههای سنتی اندیشیدن را به چالش میکشند و دامنه مطالعات ادبی را گسترش میدهند.
نخستین مشاهدات درباره مشکلات علوم انسانی، بهویژه در ادبیات تطبیقی، نشان میدهد که نوعی بیمیلی نسبت به استفاده از روشهای دیجیتال وجود دارد. افراد تمایلی به استفاده از فناوری ندارند، زیرا آن را نه ابزاری سودمند برای یادگیری، بلکه نیرویی مزاحم و مداخلهگر میدانند. این تردید، ادغام پژوهش دیجیتال با مطالعات ادبی را بسیار دشوار میسازد، هرچند روشن است که این روشها میتوانند میزان دیدهشدن و جذابیت این حوزه را افزایش دهند. طرفداران پلتفرمهای آنلاین و داوریشده میگویند که رویکردی سنجیدهتر نسبت به رسانههای دیجیتال میتواند جان تازهای به این حوزه ببخشد و آن را در سراسر جهان دسترسپذیرتر کند.
نقد بومگرا در حال تبدیل شدن به بخشی مهم از نقد ادبی معاصر است؛ چنانکه افزایش علاقه به مطالعات زیستمحیطی و چگونگی بازنمایی طبیعت در ادبیات نشان میدهد (Sõrmus et al., 2013). بحث درباره نقد بومگرا بخشی از ناهمگونی ایدئولوژیک گستردهتری است که در آن، تعارض میان تاریخگرایی و زمانحالگرایی بر شیوه خوانش متون تأثیر میگذارد. این تنوع نشان میدهد که راههای گوناگونی برای نگریستن به متون وجود دارد، و این امر برای ادبیات سودمند است؛ زیرا به آن امکان میدهد بهگونهای معنادار با مسائل مهم زیستمحیطی روبهرو شود.
نقدهایی که به واکنش نهادها در برابر علوم انسانی دیجیتال وارد شدهاند، نشان میدهند که پژوهش دیجیتال تا چه اندازه محل اختلاف و مناقشه است. این نقدها گاه بهطور کامل تشخیص نمیدهند که ابزارهای دیجیتال چگونه میتوانند امور را دگرگون کنند (G. III Thomas, 2014). این ناهماهنگی بحثهای کنونی را درباره اینکه روشهای دیجیتال چگونه میتوانند شیوه انجام پژوهش و ارتباط میان پژوهشگران را تغییر دهند، برجسته میسازد. دعوت به نگاهی پیچیدهتر و دقیقتر به پژوهش دیجیتال، بر توانایی آن برای دگرگون کردن مرزهای رشتههای دانشگاهی و دسترسپذیرتر ساختن مطالعات ادبی تأکید میکند.همچنین، تعامل در حال تغییر میان نقد ادبی و مشارکت عمومی نشان میدهد که گفتمان ادبی دموکراتیکتر میشود و صداهای جامعه تأثیر بیشتری بر موضوعات مهم میگذارند (Louis Sims, 2017). این تغییر با برداشتهای سنتی از نخبهگرایی در نقد ادبی مخالفت میکند و رویکردی مشارکتیتر را تشویق میکند؛ رویکردی که زمینه اجتماعی ادبیات را در نظر میگیرد.
با ترکیب روشهای علوم انسانی دیجیتال، پژوهشگران میتوانند از شیوههای تازه تحلیل داده استفاده کنند؛ شیوههایی که به آنان امکان میدهد پیوندهای پیچیده بینامتنی و مضمونی را بررسی کنند (Marcinkowski, 2017). اما چالشهایی که ادبیات الکترونیک ایجاد میکند، نیازمند روشهای انعطافپذیری است که بتوانند با ماهیت متغیر متون دیجیتال سازگار شوند. رشد روشهای تجربی در تحلیل ادبی نشان میدهد که این حوزه در حال دگرگونی است. پژوهشگران بیشازپیش از رویکردهای دادهمحور برای پشتیبانی از استدلالهای نظری خود استفاده میکنند (Salgaro, 2018).
در مجموع، مرور ادبیات پژوهش نشان میدهد که نقد ادبی در قرن بیستویکم دستخوش دگرگونیهای بزرگی شده است. تعامل میان روشهای دیجیتال، نقد بومگرا و مشارکت اجتماعی گستردهتر، نشاندهنده تغییری مداوم است که شیوههای قدیمی اندیشیدن را به چالش میکشد و از رویکردی گشودهتر و مشارکتیتر نسبت به ادبیات حمایت میکند. انتظار میرود این موضوعات نوظهور همچنان آینده نقد ادبی را تحت تأثیر قرار دهند؛ زیرا پژوهشگران با چالشهای همکاری میانرشتهای و فناوریهای جدید روبهرو هستند.
شکافهای پژوهشی
با وجود آنکه نقد ادبی در قرن بیستویکم پیشرفت زیادی داشته است، هنوز چند حوزه وجود دارد که به اندازه کافی مطالعه نشدهاند یا اصلاً مورد بررسی قرار نگرفتهاند. این موارد شکافهای مهمی هستند که باید در پژوهشهای آینده به آنها پرداخته شود:
استفاده محدود از دیدگاههای جنوب جهانی:
با آنکه اندیشههای استعمارزدایانه و پسااستعماری محبوبیت بیشتری یافتهاند، بخش عمده نقد ادبی همچنان بر چارچوبهای غربی و متون انگلیسیزبان تمرکز دارد. برای جهانیسازی واقعی این حوزه، لازم است زمان و توجه بیشتری به مطالعه ادبیات و نظریه انتقادی از جنوب جهانی اختصاص داده شود؛ بهویژه در زمینههای آفریقایی، بومی، آمریکای لاتین و جنوب شرق آسیا.
توسعهنیافتگی چارچوبهای اخلاقی برای نقد دیجیتال:
رشد هوش مصنوعی و تحلیل ادبی دادهمحور از رشد قواعد اخلاقی برای پژوهش در علوم انسانی دیجیتال پیشی گرفته است. در نقد جریان اصلی هنوز نظریهپردازی کافی درباره حریم خصوصی دادهها، سوگیری الگوریتمی، و شیوه خوانش متون توسط ماشینها وجود ندارد.
استفاده سطحی از تقاطعمندی:
تقاطعمندی اغلب به شکلی کلی و گسترده به کار میرود، هرچند بسیار درباره آن سخن گفته میشود. به مطالعات عمیقتری نیاز است که بررسی کنند نژاد، جنسیت، طبقه، گرایش جنسی و معلولیت چگونه در زمینههای ادبی و فرهنگی خاص با یکدیگر تعامل دارند.
شکاف میان نقد دانشگاهی و نقد عمومی:
در حالی که بحث و گفتوگوی عمومی درباره ادبیات در فضای آنلاین در حال گسترش است، نقد دانشگاهی همچنان برای بیشتر مردم دشوار و کمدسترس باقی مانده است. هنوز میان کار دانشگاهی و مخاطبان گستردهتر فاصلهای وجود دارد؛ مخاطبانی که به شکلهایی دسترسپذیرتر، خواناتر و مشارکتیتر از نقد نیاز دارند.
نادیدهگرفتن متون غیرسنتی و چندوجهی:
بسیاری از منتقدان ادبی هنوز برای متون چاپی و خطی ارزش بیشتری قائلاند تا برای شکلهای جدیدی مانند روایتگری دیجیتال، رمانهای گرافیکی، فنفیکشن و روایتهای ترارسانهای. این ژانرهای چندوجهی به توجه انتقادی بیشتری نیاز دارند، زیرا بر فرهنگ ادبی معاصر تأثیر میگذارند.
۴. تحلیل
در قرن بیستویکم، نقد ادبی دگرگونی زیادی یافته است. این حوزه از خوانش دقیق و روشهای صورتگرایانه فاصله گرفته و به سوی شیوههایی حرکت کرده است که میانرشتهایتر، آگاهتر از فناوری و حساستر نسبت به مسائل اجتماعی هستند. این مطالعه جنبشها و روششناسیهای اصلیای را بررسی میکند که چشمانداز انتقادی کنونی را شکل میدهند.
علوم انسانی دیجیتال و نقد فناورانه:
ابزارهای دیجیتال شیوه خواندن متون توسط پژوهشگران را تغییر دادهاند. آنان اکنون میتوانند تحلیل متنی در مقیاس بزرگ، یا «خوانش از دور»، تصویرسازی دادهها، و نسخههای انتقادی تعاملی انجام دهند. مطالعات ادبی به لطف پلتفرمهایی مانند JSTOR Labs، ابزارهای Voyant و ابزارهای حاشیهنویسیِ یاریشده با هوش مصنوعی، از نظر دامنه و مقیاس گسترش یافته است. نقد دیجیتال همچنین مسائل اخلاقی و فلسفی تازهای را درباره اینکه چه کسی نویسنده یک اثر است، چگونه باید آن را خواند، و یادگیری ماشین چگونه در فرایند تولید ادبیات جای میگیرد، مطرح میکند.
پسابشریگرایی و بازاندیشی در مفهوم انسان:
اندیشه پسابشری با این تصور که انسان مرکز جهان است ـ تصوری که در الگوهای قدیمیتر ادبی وجود داشت ـ مخالفت میکند. این رویکرد مرزهایی را که انسانها، حیوانات، ماشینها و زیستبومها را از یکدیگر جدا میکنند، به پرسش میکشد؛ اغلب در زمینههایی مانند علمیتخیلی، داستانهای اقلیمی و داستانهای گمانهزنانه. نویسندگانی مانند مارگارت اتوود، اکتاویا باتلر و کازوئو ایشیگورو در این بحثها اهمیت بسیاری یافتهاند. منتقدان بررسی میکنند که ادبیات چگونه برداشتهای ما را از سوژگی، آگاهی و بدنمندی تغییر میدهد.
با تبدیل شدن تغییرات اقلیمی به یکی از مسائل جدی روزگار ما، نقد بومگرا به بخش مهمی از مطالعات ادبی تبدیل شده است. این رویکرد بررسی میکند که ادبیات چگونه محیط زیست را بازنمایی میکند، انسانمحوری را نقد میکند، و پیوندهای میان انسان و طبیعت را مورد توجه قرار میدهد. رشد «داستان اقلیمی» یا cli-fi فرصتهای فراوانی فراهم کرده است تا بررسی کنیم شیوههای روایتپردازی چگونه میتوانند نگرش مردم به محیط زیست و اهمیت سیاست را تغییر دهند.
نقد ادبی در قرن بیستویکم بیشازپیش قانونهای ادبی اروپامحور و شیوههای شناخت را به پرسش میکشد. نظریه استعمارزدایی و تقاطعمندی نشان میدهند که نژاد، جنسیت، طبقه و تاریخ استعمار چگونه بر ادبیات و شیوه گفتوگو درباره ادبیات تأثیر میگذارند. پژوهشگران توجه بیشتری به آثار نویسندگان بومی، سیاهپوست، فمینیست و کوئیر نشان دادهاند. آنان خواستار برنامههای درسی فراگیرتر و شیوههای تازهای ...
انتقاد که تفاوتهای فرهنگی و زمینه تاریخی را در نظر میگیرد.
نقد عمومی و مشارکتی:
اینترنت تشخیص تفاوت میان نقد دانشگاهی و نقد عمومی را دشوارتر کرده است. بهواسطه رسانههای اجتماعی، وبلاگها، پادکستها و نشریات دسترسی آزاد، شیوههای دموکراتیکتری برای خواندن و نوشتن ممکن شده است. خوانندگانی که دانشگاهی نیستند، به لطف این روند توانستهاند گفتمان ادبی را تغییر دهند. آنان اغلب دیدگاههای تازهای وارد میکنند که با قواعد نهادهای رسمی مخالفت دارد.
وقتی همه این تحولات را در کنار هم بررسی کنیم، نشان میدهند که نقد ادبی امروز هم بازتابدهنده جدی مسائل جهان معاصر است و هم بهطور فعال با مشکلات و فرصتهای آن درگیر میشود. نقد ادبی دیگر فقط نمیپرسد: «معنای یک متن چیست؟» بلکه میپرسد: صدای چه کسانی شنیده میشود؟ چه کسانی کنار گذاشته میشوند؟ فناوری چگونه فهم ما را تغییر میدهد؟ و وظیفه اخلاقی منتقد در جهانی جهانیشده چیست؟
نتایج
از مطالعه نقد ادبی در قرن بیستویکم چند نتیجه مهم به دست میآید که نشان میدهد این حوزه چگونه تغییر کرده و همچنان در حال دگرگونی است:
گسترش چارچوبهای انتقادی:
نقد ادبی نسبت به طیف گستردهتری از اندیشههای نظری گشودهتر شده است؛ از جمله پسابشریگرایی، نقد بومگرا و فلسفه استعمارزدایانه. این چارچوبها به پژوهشگران کمک کردهاند تا نهتنها محتوای ادبیات، بلکه تأثیرات گستردهتر فرهنگی، اخلاقی و فناورانهای را نیز بررسی کنند که متون را شکل میدهند و بر واکنش مردم نسبت به آنها اثر میگذارند.
دسترسی دیجیتال و دموکراسی:
عصر دیجیتال خواندن و نوشتن نقد ادبی را برای افراد بیشتری آسانتر کرده است. پژوهشگران، دانشجویان و خوانندگان عادی اکنون میتوانند به لطف پلتفرمهای آنلاین، رسانههای اجتماعی و نشریات دسترسی آزاد، درباره ادبیات به شیوههایی گفتوگو کنند که فراتر از محیطهای معمول دانشگاهی است. این تغییر، فضاهای انتقادی را گشودهتر و متنوعتر کرده است.
گنجاندن صداهای گروههای بهحاشیهراندهشده:
تغییری محسوس به سوی گنجاندن ادبیات و نقدِ گروههایی پدید آمده است که از نظر تاریخی کنار گذاشته شدهاند. نویسندگان و منتقدانی از خاستگاههای نژادی، جنسیتی و ژئوپلیتیکی گوناگون، تأثیر بیشتری بر گفتمان دانشگاهی میگذارند، قانونهای ادبی را تغییر میدهند و روایتهای اروپامحور سلطهگر را به پرسش میکشند.
نقد ادبی بهطور فزایندهای میانرشتهای شده و از اندیشههایی در فلسفه، جامعهشناسی، علوم محیطزیست، مطالعات رسانهای و فناوری دیجیتال بهره میگیرد. این امر تحلیل ادبی را هم در محیطهای دانشگاهی و هم در زمینههای فرهنگی، جذابتر و کاربردیتر کرده است.
مشکلات ساختاریِ همچنان پابرجا:
با وجود آنکه اوضاع در حال بهتر شدن است، نقد ادبی همچنان به دلیل نخبهگرایی دانشگاهی، کمبود بازنمایی جهانی، و روند بسیار کند اصلاحات نهادی، از نظر دامنه تأثیرگذاری و توانایی دربرگرفتن همگان محدود است. همچنین، درباره استفاده از روشهای دیجیتال و هوش مصنوعی در پژوهش ادبی، مسائل اخلاقیای وجود دارد که باید جدیتر گرفته شوند.
۶. پیامدها
دگرگونیهای نقد ادبی در قرن بیستویکم تأثیر بزرگی بر آینده مطالعات ادبی، آموزش و گفتوگوی فرهنگی خواهد داشت:
بازتعریف نقش منتقد:
منتقدان دیگر فقط افرادی نیستند که متون را میخوانند و تحلیل میکنند؛ آنان اکنون مفسران فرهنگی، عاملان اخلاقی و روشنفکرانی هستند که در حوزههای گوناگون فعالیت میکنند. امروزه منتقدان در برخورد با مسائل مهم جهانی و در ارائه مشارکتهای معنادار در بحثهای عمومی درباره هویت، عدالت و تولید دانش، مسئولیت بزرگتری بر عهده دارند.
تغییر شیوه آموزش ادبیات:
حرکت به سوی ابزارهای دیجیتال، دیدگاههای جهانی و روشهای تقاطعمند به این معناست که باید در شیوه آموزش ادبیات بازاندیشی کنیم. برای هماهنگ ماندن با جهان امروز، مدارس و دانشگاهها باید ادبیات غیرغربی، شکلهای نوین رسانه، و اندیشههای انتقادیای را در برنامههای خود بگنجانند که تنوع و پیچیدگی مسائل را نشان میدهند.
گشودن دسترسی و مشارکت:
پلتفرمهای دیجیتال گفتمان ادبی را دموکراتیکتر میکنند و فرصتهای تازهای برای همکاری و شمول فراهم میآورند. اما این وضعیت همچنین دانشگاهیان را وادار میکند تا در شیوه اشتراکگذاری دانش، انتشار مقالات و ارزیابی پژوهشها بازنگری کنند و به روشهایی گشودهتر و مشارکتیتر توجه نشان دهند.
بازارزیابی قانون ادبی:
با شناختهشدن بیشتر صداهایی که کنار گذاشته شدهاند و روایتهای دیگر، قانون ادبی در حال تغییر است. این دگرگونی تأثیرات مهمی بر چگونگی درک ما از ارزش ادبی، اینکه داستانهای چه کسانی حفظ میشوند، و شیوه داوری درباره کتابها در مدارس و در فضای عمومی دارد.
استفاده اخلاقی از فناوری:
استفاده از هوش مصنوعی و کلانداده در پژوهش ادبی ما را وامیدارد درباره شیوه ادراک، خلاقیت و مسئله نویسندگی دوباره بیندیشیم. نقد آینده باید قواعد اخلاقیای برای روشهای دیجیتال تدوین کند تا فناوری به تفکر انتقادی و اصول انسانگرایانه کمک کند، نه اینکه به آنها آسیب برساند.
۷. محدودیتها
این مقاله تصویری جامع از مهمترین روندها و دگرگونیهای نقد ادبی در قرن بیستویکم ارائه میدهد؛ با این حال، دارای برخی کاستیهاست که باید به آنها اشاره شود:
دامنه تحلیل:
از آنجا که نقد ادبی امروزه حوزهای بسیار گسترده است و با سرعت زیادی تغییر میکند، این مطالعه ناچار است بر چند جنبش و موضوع مهم تمرکز کند. به همین دلیل، ممکن است برخی شیوههای فکری جدید، ادبیاتهای منطقهای یا روشهای انتقادی تخصصی به اندازهای که شایستهاند مورد توجه قرار نگیرند.این رویکرد تا حد زیادی بر چارچوبهای نظری معاصر، از جمله پسابشریگرایی، نقد بومگرا و نظریه استعمارزدایی تکیه دارد. این مقاله تنها زمانی به نظریههای مهم دیگر، مانند مارکسیسم، روانکاوی یا صورتگرایی، میپردازد که این نظریهها با رویکردهای جدیدتر پیوند پیدا کنند.
دادههای تجربی محدود:
این مطالعه بیشتر بر پایه ایدهها و مباحث نظری استوار است و پژوهش میدانی گستردهای، مانند پیمایش یا مصاحبه با منتقدان، نویسندگان یا خوانندگان، در آن انجام نشده است. بنابراین، بیشتر نتیجهگیریها از ادبیات ثانویه و گفتوگوهای نظری به دست آمدهاند.
تغییر سریع فناوری:
جهان دیجیتال که تأثیر بزرگی بر نقد ادبی دارد، همواره در حال تغییر است. دگرگونیهای هوش مصنوعی، رسانههای اجتماعی و نشر دیجیتال ممکن است برخی مشاهدات را بهزودی از اعتبار بیندازند؛ بنابراین، پژوهش و بازنگری منظم در این زمینه ضروری خواهد بود.
سوگیری زبانی و فرهنگی:
هرچند مقاله میکوشد دیدگاههای جهانی را در نظر بگیرد، بیشتر منابع و نمونههای آن از زمینههای انگلیسیزبان و غربی گرفته شدهاند. این موضوع ممکن است کاربرد آن را برای سنتهای ادبی دیگر در سراسر جهان محدود کند.
۸. مسیرهایی برای پژوهشهای آینده
بر اساس آنچه آموخته شده و آنچه هنوز در نقد ادبی قرن بیستویکم کمبود دارد، پژوهشهای آینده میتوانند چند حوزه جالب و مهم را بررسی کنند:
دیدگاههای جهانی و غیرغربی بیشتر:
پژوهشهای بیشتری باید بر نقد ادبیای تمرکز کنند که از مناطقی سرچشمه میگیرد که کمتر مورد توجه قرار گرفتهاند؛ مانند آفریقا، آمریکای لاتین، جنوب شرق آسیا و جوامع بومی. این امر به مردم سراسر جهان کمک میکند تا ادبیات و نقد را بهتر و گستردهتر درک کنند.
ایجاد قواعد اخلاقی برای نقد دیجیتال و مبتنی بر هوش مصنوعی:
باید پژوهشهای بیشتری انجام شود تا قواعد اخلاقی نیرومندی برای استفاده از هوش مصنوعی، یادگیری ماشین و کلانداده در تحلیل ادبی تدوین شود. این دستورالعملها باید مسائلی مانند سوگیری، حریم خصوصی و نقش انسان در تفسیر را پوشش دهند.پژوهشگران باید مطالعات موردی دقیقی انجام دهند که بررسی کند نشانگرهای هویتی گوناگون، مانند نژاد، جنسیت، طبقه و معلولیت، چگونه در متون، ژانرها و سنتهای ادبی خاص با یکدیگر تلاقی پیدا میکنند. این مطالعات باید از کاربردهای کلی و گسترده نظری فراتر بروند.
پیوند دادن گفتمان ادبی دانشگاهی و عمومی:
پژوهشهای آینده میتوانند بررسی کنند که چگونه میتوان نقد دانشگاهی را برای مخاطبان گستردهتری دسترسپذیر ساخت و رسانههای اجتماعی، پادکستها و دیگر پلتفرمهای دیجیتال چگونه بر شیوه خواندن و نوشتن مردم تأثیر میگذارند.
مطالعات انتقادی درباره متون چندوجهی و نوظهور:
از آنجا که روایتگری بیشازپیش از عناصر چندرسانهای، تعاملی و ترارسانهای استفاده میکند، به شیوههای تازهای برای مطالعه این فرمها نیاز داریم؛ فرمهایی مانند رمانهای گرافیکی، بازیهای ویدئویی و روایتهای واقعیت مجازی.
مطالعات طولی درباره تحول قانونهای ادبی:
پژوهشهایی که نشان دهند قانونهای ادبی چگونه در طول زمان و در واکنش به شرایط اجتماعی، سیاسی و فناورانه تغییر میکنند، میتوانند بینشهای مفیدی درباره سازوکارهای شکلگیری قانون ادبی و حذف برخی آثار یا صداها ارائه دهند.
۹. نتیجهگیری
نقد ادبی قرن بیستویکم سرشار از تنوع، اندیشههای نو و واکنشپذیری نسبت به مسائل جهان معاصر است. ابزارهای دیجیتال، روشهای میانرشتهای و برجستهشدن صداهای بهحاشیهراندهشده همگی در این دوره به گسترش مرزهای پژوهش انتقادی کمک کردهاند. نقد ادبی امروز نهتنها متون را بررسی میکند، بلکه زمینههای فرهنگی، سیاسی و اخلاقیای را نیز به پرسش میکشد که متون در آنها تولید و مصرف میشوند. این نقد با بهرهگیری از اندیشههای تازهای مانند پسابشریگرایی، نقد بومگرا، نظریه استعمارزدایی و دیگر رویکردها چنین کاری را انجام میدهد.در عین حال، این حوزه همچنان با مشکلات بسیاری روبهرو است؛ از جمله جهانیتر کردن دیدگاههای خود، پرداختن به مسائل اخلاقیای که با روشهای دیجیتال پدید میآیند، و نزدیکتر کردن گفتوگوی دانشگاهی و عمومی به یکدیگر. با وجود این مشکلات، تحول مداوم نقد ادبی نشان میدهد که این حوزه همچنان ابزاری مهم برای تقویت تفکر انتقادی، آگاهی فرهنگی و تغییر اجتماعی است.
نقد ادبی در قرن بیستویکم نیرویی زنده و پویاست که ما را وامیدارد نهتنها معنای ادبیات را به پرسش بکشیم، بلکه بپرسیم چه کسی حق دارد معنای آن را تعیین کند و چرا.
[1] Tötösy de Zepetnek, S. & O. L. Vasvári, 2011. A BRIEF OVERVIEW OF THE STATE OF COMPARATIVE HUMANITIES IN THE U.S. AND EUROPE.https://raco.cat/index.php/452F/article/view/ 249903
[2] Sõrmus, M., Tofantšuk, J., and Liiv, S. 2013. Modern British and Estonian literature that looks at nature from an ecocritical point of view. Interlitteraria, Vol. 18 No.
1 (2013) DOI:https://doi.org/10.12697/IL.2013.18.1.08
[3] "The Promise of the Digital Humanities and the Contested Nature of Digital Scholarship" by Thomas, William G. III, 2014. Publications by faculty at the Department of History. 198. https://digitalcommons.unl.edu/historyfacpub/198
[4] Jones, G. & Jones, G., 2017. Studies of the Environmental Renaissance. Literature Compass, 2017•Wiley Online Library
[5] M. Louis Sims, 2017. Five Stars: A Review of Modern Literature and Discourse. 2017 - digitalcommons.bard.edu
[6] 2017, Marcinkowski, M. Some questions about digital literature for the digital humanities. Finding the Literary, Aarhus University, Denmark, June 13, 2017
[7] Salgaro, M., 2018. THE DIGITAL HUMANITIES AS A TOOLKIT FOR LITERARY THEORY: THREE CASE STUDIES OF HOW THE IDEAS OF "LATE STYLE," "AUTHORSHIP ATTRIBUTION," AND "LITERARY MOVEMENT" CAN BE USED IN PRACTICE. Digital Humanities: a way to look at literature, language, and education from different fields (No. 12, 2018)